نمی خوام بیگدار به آب بزنم.نمی خوام بعد از کلی تلاش و اشتیاق توی ذوقم بخوره.
می خوام با آگاهی کامل برم.می خوام کاملا بدونم که چه چیزهایی در انتظارمه.باید خودمو آماده کنم.تو وبلاگ کانادا جون مطالب مفیدی خوندم.و کلی وبلاگهای دیگه.
هیچ کس نگفته که مهاجرت آسونه و واسه ما فرش قرمز پهن کردن اونجا اصلا از این خبرها نیست.باید حسابی آماده باشم.مطمئنا سختی های زیادی پیش رومون هست.بعضی وقتها خیلی می ترسم.ولی به ایده هام فکر می کنم.حتی اگه زندگی در جای دیگه مثل همین جا و یا بدتر از اینجا هم باشه باز به نظر من به تجربه کردنش می ارزه.
مگه چقدر عمر می کنیم که یه جا ثابت بشینیم و تکون نخوریم.اگه این یه ذره کار رو هم نکنیم که زندگی فایده نداره.فکر کن هر روز یه عمر صبح از خواب بیدار بشی صبحانه خورده و نخورده حالا اگه خوش شانس باشی و شاغل باشی که می زنی بیرون واسه سر کار اگه هم خونه باشی که واویلا یا مشغول کار خونه ای یا پای برنامه های تلویزیون یا ماهواره.
حالا اگه شاغل باشی میری سر کار .تا بعد از ظهر حسابی که جونت کشیده شد وقت برگشتن خونه تازه یادت می افته که ای وای مهمون هم دارید.دیگه هیچی بدو میوه بخر بدو شیرینی بخر بدو.....بخر و .....هیچی آخر شی دور از جون بلانسبت جسد می افتی تو رختخواب و خر و پف و خر و پف.....
فردا از این هم بدتر چون شب قبل باز یه مهمونی داشتی تنوعی بود واسه خودش.امشب که خبری نیست چی؟
یا اونایی که دیگه خیلی فعالن بعد از کار یه کلاسی میرن و خودشونو مشغول می کنن.یکی زبان میره یکی موسیقی یکی ورزش یکی گلسازی چه میدونم یکی هم میره خیابونا رو متر میکنه.
اما وقتی به جونت می افته که یه کار بزرگ بکنی انگار یه هدف تازه جلوی روت روشن میشه.
انگار جون میگیری.می دونی داری چی کار می کنی.صبح با فکر به اون بیدار می شی.شب با فکر به اون می خوابی.دیگه هر لحظه برات مفیده چون میدونی که دنبال چی هستی.
الان من و همسرم چنین حالتی رو داریم.درسته که هنوز اول راهیم و داریم کوله بارمونو پر می کنیم ولی از همین حالاش کلی انرژی داریم.
به امید موفقیت........
هرگز اجازه نده ترس از باختن بازی تو را از ادامه بازی باز دارد